نــــــــــــــاميـــــــــــــــا

 
نویسنده : نامیا - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸
 

من نیمه ی تو نیستم ، ته مانده ام

پاهای تو ، توی دستهای من اشتباه گم بود

آویز روی سینه ات ، کوچک       می رقصید

لبهای تو گرسنه اند و دهان من خیس اشک

التماس میکنی ، دستهایت توی دستهای من اشتباه گم بود

نامیا


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نامیا - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
 

آن شب بر خلاف شبهای دیگر پدر دیر آمد ، اما مثل همیشه لباسهایش خاکی و عرق کرده بود . مادر نگران ولی بی تفاوت به صندلی توی آشپزخانه تکیه داده بودو چینهای روی پیشانی اش مثل موج زیاد و کم میشد. بوی غذا معده ی پدر را تحریک کرده ، سروصدایش درآمده بود ولی به نظر می رسید به این زودیها شکم پدر غذا را لمس نمیکند.

 

ساعت 2:30 بعد از نیمه شب ، چراغها خاموش ، دیگر بوی غذا هم نمی آمد. حتما پدر توضیح مناسبی داشته شاید هم بدون شام خوابیده اما ظرف نشسته ی توی ظرفشویی به نظر می رسید ماجرای دیر آمدن پدر را گفتگو کرده و آنقدر با جزئیات گفته شده که هیچ غذایی باقی نمانده.

 

صورتم روی میز آشپزخانه هنوز پهن بود و دهانم برای خوردن آب ،نیمه باز و چشمهایم کاملا بسته بود.

 

لیوان روی لبهایم ، که احساس کردم نفسم توی گلویم گیر کرده . چیزی بین دو کتفم فرود آمد نفسم دوباره راهش را پیدا کرد . آب دهانم را قورت دادم . سرم به دنبال بدنم می چرخید گاهی زودتر و گاهی دیرتر. دنبال چیزی می گشت . صدای خوردن نان خشک شده.

 

لامپ آشپزخانه آخرین لامپی بود که پدر روشن کرد و من که ته مانده ی جیغم هنوز توی گلویم مانده بود با دیدن پدر تمام شد. جیغ مادر وقتی شروع شد که به جای موش ، سوسک از نزدیک پایش رد شد. چیزی که من ندیده بودم اما صدای خوردن نان خشک شده را شنیده بودم.

 

توی پذیرایی صبحانه روی میز چیده شده و آماده . پدر سینی چای را از توی آشپزخانه می آورد و مادر جلوی آشپزخانه ایستاده و منتظر بود.هنوز نیم ساعت از شروع صبحانه نگذشته  هیچ کس جز من توی خانه نبود.

 

ساعت 8 مادر از منزل خواهرش تماس گرفت تا خبری از موش دیشب بگیرد و تا شب هیچ خبری از پدر نشد.

 

توی اتاق روی تختم به سقف خیره نگاه می کردم و به موش توی آشپزخانه فکر می کردم. دوباره صدای تلفن بلند شد توی پذیرایی گوشی تلفن را جواب دادم. حوصله ی اتاق و خوابیدن نداشتم به سمت حیاط رفتم.

 

زیرزمین پر بود از وسایل خاکی و کهنه که بعضی از آنها وسایل قدیمی خودمان  و بعضی وسایلی که پدر از خانه هایی که خراب می کرد تا آپارتمان بسازد می آورد. معمولا وسایل جالبی بین آنها پیدا می شد.

یک تلفن قدیمی، بیشتر شبیه تلفن اسباب بازی . این وسایل بسیار قدیمی، تازه اینجا آورده شده بودند. شاید همان دیشب که پدر خاکی تر آمده بود.

آنقدر سرگرم وسایل قدیمی بودم که متوجه گرسنگی ام  و سر و صدای شکمم  نشدم. یکدفعه تمام بدنم از گرسنگی بی حال شد. از بین وسایلی که کنار گذاشته بودم تلفن قدیمی برای اتاقم مناسب بود.

 

تا وقتی جلوی آشپزخانه نرسیده بودم ماجرای موش کاملا فراموش شده بود. ولی حالا چطور می توانستم توی آشپزخانه  غذا درست کنم اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم. هنوز تلفن قدیمی توی دستم.

 

تلفن را روی میز کنار تخت گذاشتم برای اولین بار با تلفن جدیدم به رستوران سر خیابان زنگ زدم.

 

گرسنگی کم طاقتم کرده بود با کوچکترین صدا از بیرون ،توی حیاط می پریدم. چند بار لامپ اتاق را روشن و خاموش کردم که از قطع نبودن برق مطمئن شوم . وقتی بی حال و گرسنه روی مبل روبروی تلویزیون لم داده  و تقریبا ناامید از آوردن غذا شده بودم صدای زنگ در بلندتر از همیشه به صدا درآمد.چادرم روی میله های تراس آویزان بود.

 

توی تراس ایستاده  و به در حیاط نگاه می کردم تقریبا بهت زده بودم.

 

دخترک به سمت در حیاط می رفت از لبه ی حوض وسط حیاط رد شد و جلوی در ایستاد .نگاهی به تراس انداخت و در را باز کرد.پیک رستوران غذا را تحویل داد و منتظر شد اما دخترک به محض گرفتن غذا در را بست . صدای زنگ در از توی راهرو شنیده می شد .    

 

غذا را روی میز آشپزخانه گذاشت بدون تعارف بشقاب از توی جاظرفی برداشت و روی صندلیی که همیشه می نشستم نشست. صورتش سفید و گرد بود در کل صورت جذاب و گیرایی داشت با وجود کودک بودنش برآمدگی های اندامش او را بزرگتر از سنی که بود جلوه میداد. موهای صاف و قهوه ایش روی شانه های گرد و کوچکش به چپ و راست تکان میخورد . آنقدر تند و پشت سر هم قاشق پر از غذا را توی دهانش می برد که گلویش گیر کرد . اول فکر کردم خیالاتی شده ام و هنوز پیک رستوران غذا را نیاورده، از گرسنگی کابوس می بینم. وقتی به سرفه افتاد ناخواسته با کف دستم چندبار بین دو کتفش زدم ولی او واقعی بود. 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نامیا - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤
 

یک بند حرف می زنی

ماه ، ستاره، شب

تمام شد، آفتاب هم توی بندهای یک بندت

می خواهم حرف به حرف بچسبانم

یک بند درست کنم برای

تو                                 

وخودم ، روایت کنم ازبندهای آویزانت

و تو آویزان یک بند

تاب می خوری

یک بند، موازی یک دایره

یک بند، موازی یک مثلث

سرگیجه می روی

توی همان یک بند تمام کرده ای

موسیقی ام کلام ندارد

شعر هم بهانه صدا زدنست

و حالا می رسیم به یک بند دیگر

یک بند تهوع صداقت

یک بند سقوط جوانمردی

یک بند بی حیایی مطلق

توقع صدا ندارم همین آه کافیست

می دانی شعر نمی گویی چیزی شبیه شیر پر از آب توی صف های طولانیست

یک بند می آید توی سرم صدا، نمی دانم

موسیقی ام کلام ندارد

یک بند می آید توی چشمهایم بغض

حالا می ترکد

ریمل هایم تر می شود

وتر می شوم توی همان یک بند، موازی مثلث و دایره

بند آخر، رختها

همه شان تاب می خورند

بعد از اینکه آب خوردند کشته می شوند با یک بند

موسیقی ام کلام ندارد

تو هم، بی تکان دست و پا خودت را تاب می دهی

 

 نامیادهنوی


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نامیا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۱
 

به زبان نگفته می نویسم

بمان

بمان که تو هم توی شعرقبلی ام

قبرساخته ای ازتمام حرفها

 

به زبان نگفته می نویسم

زنگ میزنم زیر باران توی نمناکی پستانهای ساختگی ات

 

شعرم وقیحانه بود؟ درست، توی بینی اش کوبیدم

راست می گویی آشفته ام

توی استعاره ها زنم

خراب شدم توی همین کاغذ مچاله ها

نه، دوباره بگو

دیگر نمی خواهم بغل شوم توی خاکسترمرده ها

زیر دست ، زیر پا

دیگر نمی شکنم

حالم ببین که مرداب شد، ترانه ای از فائقه ها

 

التماس می کنم پرده ای بیاویز

ببین ردیف می شوند توی صف توی شعر توی خاکستری

صدایم دنبال لهجه ای

                           نه

 

                           دهانم سوت پنجره ای تمیزشده از برق بوسه ها

ببین دوباره استعاره ها مرد می شوند و

گناه کبیره ای

 

التماس می کنم پرد ه ای بیاویز

به زبان نگفته می نویسم

خودکشی ساختگی توی همین ردیف کتابها

 

 

 نامیادهنوی

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نامیا - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
 

کوتاهتر میشوم

 توی استفراق آبکی ام

آبکی ام همچو سوپی که هورت میکشند میکشند

 میکشندم

 سرفه هایم تکان میدهد سری که مانده روی تنم

 مثلا

بلند تر سوت میزنم س س س س وولبانم آماده به سامان میرسند

 رسید

 مادرش میخواهد عروسش شوم 

 سامان همان که زنگ درش مثل خودش ریقو شده از ریخت افتاده از

 پشت بام پیشانی اش جلوتر از دماغ درازش >

کوتاه < فانتزی ترشده  داستانم از دماغم کلافه کلافه

 لباس کوتاه میدوزم رخت عروسی ام

زبانم دراز شده ازپیشانی اش هم س س س س وووو دوباره سوت میزنم

دیشب به رختخواب آمدم از عروسی ام

 


 
comment نظرات ()

 
بازی صندلی
نویسنده : نامیا - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢
 

ومن بازمانده همان متن توی روزنامه بودم . کافی است گوشه اش را زیاد می تابانی .

داشتم خودم را سرتا پا خاکی میکردم اینبار دیگر دستم رو نشود اما خاکهای توی انباری بوی نم میدهد وتو خوب بو میکشی.

باز هم سه نفر و دو صندلی- بازی ات میگیرد؛ هر دفعه میخواهی دو نفر را تا انتهای دندانهای پوسیده اشان بخندانی ویکی را با میخ به زمین بکوبانی . ببین باز هم زیاد می تابانی.

وقتی جغله تر بودیم ؛ یادت نیست میدانم اما فکر میکنم این یکی یادت باشد باز هم زیاد تاباندی آنقدر که صندلی چرخید و تو به زمین افتادی ازهمان موقع حافظه ات کوتاه ماند و قدت زیادی رشد کرد. تو بیهوش روی زمین افتادی ومن توانستم روی صندلی بنشینم .

پدرم برای اینکه از خودم عرضه به خرج دادم و روی صندلی نشستم مرا به مدرسه شبانه روزی فرستاد و آنجا چهارده ساعت روی صندلی می نشستم .

۲۰ سال ماندم و ۲۸ ساله برگشتم . روزنامه محله مان با من مصاحبه ای کرد وعنوان رکورددار صندلی نشین به من داده شد.

 

نامیا دهنوی 


 
comment نظرات ()

 
تست
نویسنده : نامیا - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٥
 

تست تست تست


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نامیا - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۸
 

تو

شصت بار

و تو انگشتهايت کم مي آيد

تو

تو

تو

چهار نفر و باز هم

                   انگشتها به شصت نمي رسد

ازبس به انگشتهايت مي خواني مرا و ديگري

يکي

تاريخ را کنار هم يکي يکي

                                    خط خطي

                                     مي کند

فقط روي خط مي کشد

معطل مانده

لب ازهاش دعا خوانده

رنگي از سردخانه

امشب به حساب ميآمرزد خدايش

و اين ديگري به شماره افتاده موهايش

نفس ميکشد روي صدايي که مي کشد آه

 حجمش اشتباه است

سال  خورده                                      

 

نامیا دهنوی 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نامیا - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٦
 

غرور ٬ زير

له شد پرتقال

 

سياه ٬  سفيد عکس ميگيرم

آب رويت نرود

                    ازحال ميروي

گوش مي چسباني

اتاق به رقص همه اش درآغوش مي خوابد

دست و پايت

                 گم مي کني

                                  خودت را توي خاک انداز

نامیادهنوی


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : نامیا - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳
 

 

گيوتين خودکشی می کند زن را

بی صدا تا سر می زند

گوشواره اش هنوز سالم است 

سالم می ماند تنها در گوش 

گيوتين  خودگشی می کند دست را

چماق می شود

با رنج می کشد ته مانده در جيب

فاصله هنوز يک قدم جلوتر است 

خود می کشد گيوتين ـ داد می زند بردار         ساعت۴ 

 

ناميا دهنوی  

                           


 
comment نظرات ()